تامس پین و عقل سلیم | صدای بیپروا علیه سلطنت موروثی

رویداد۲۴| تامس پین (۱۷۳۷–۱۸۰۹) مردی بود که قلمش بوی باروت میداد. در نورفاک انگلستان زاده شد، از پدری قالبساز و مادری وکیلزاده. جوانیاش در گمنامی گذشت: شاگردی در کارگاه پدر، ملوانی کوتاه بر کشتیهای جنگی، مأموری مالیاتی دوبار اخراجشده، و شکست در ازدواج و کسبوکار. سیوهفت سال از عمرش رفته بود و هنوز هیچ نشانی از آیندهای درخشان در کار نبود. اما در ۱۷۷۴، نامهای از بنجامین فرانکلین در جیب و امیدی تازه در دل، پا به فیلادلفیا گذاشت؛ و در همان نخستین نفسهای هوای آمریکا، زندگیاش یکسره دگرگون شد.
دو سال بعد، رسالهی «عقل سلیم» را منتشر کرد و ناگهان صدایی شد که سیزده مستعمره آن را صدای خودشان شناختند. این رسالهی کوچک، در نخستین ماهها صدها هزار نسخه فروخت و به یکی از پرنفوذترین متنهای سیاسی تاریخ بدل گشت. پین در آن، نه با زبان فیلسوفان و نه با لحن حقوقدانان، بلکه با نثری ساده و سوزان، استدلال کرد که وفاداری به تاج بریتانیا نه تکلیف اخلاقی است و نه عقلانی؛ و استقلال، حقِ طبیعیِ مردمی است که توانایی ادارهی خویش را دارند. سپس در سالهای جنگ استقلال، سلسلهنوشتههای «بحران آمریکایی» را نگاشت. نخستین شمارهاش با آن جملهی ماندگار آغاز میشد: «اینها روزگارانیاند که جانِ آدمیان را میآزمایند.» واشنگتن دستور داد آن را پیش از نبرد برای سربازان بخوانند.
اما پین مردی نبود که در یک کرانهی جهان بنشیند. وقتی انقلاب فرانسه شعله کشید، او خود را بدانجا رساند. ادموند بِرک، محافظهکار بزرگ انگلیسی، کتاب «تأملاتی دربارهی انقلاب فرانسه» را نوشت و آن انقلاب را خروج فرومایگان بر نظم مقدس خواند. پین در پاسخ، «حقوق بشر» را در دو بخش (۱۷۹۱ و ۱۷۹۲) منتشر کرد: اثری که در آن، پادشاهی موروثی را بیپایه، اشرافیت را ساختگی، و حکومت مبتنی بر رضایت مردم را تنها شکل مشروع قدرت اعلام کرد. کتاب چنان طوفانی برانگیخت که حکومت بریتانیا او را غیابی به جرم خیانت محکوم کرد. در فرانسه نیز نمایندگی در مجلس ملی یافت، اما، چون با اعدام لویی شانزدهم مخالفت ورزید، روبسپیر او را به زندان افکند و نزدیک بود سرش بر گیوتین برود.
در زندان لوکزامبورگ پاریس، رسالهی «عصر خرد» را نوشت: نقدی بیپروا بر دین سازمانیافته و کتاب مقدس، و دفاعی از خداباوری عقلانی. همین کتاب، که بسیاری آن را الحاد پنداشتند، آخرین پلهای او را با افکار عمومی سوزاند. همچنین رسالهی «عدالت زمینی» را نگاشت و در آن طرحی پیشنهاد کرد برای پرداخت مستمری به سالمندان و سرمایهی اولیه به جوانان از محل مالیات بر زمین؛ اندیشهای که امروز آن را نخستین طرح «دولت رفاه» میشمارند.
پین سرانجام در ۱۸۰۲ به آمریکا بازگشت، اما آمریکایی که ترکش کرده بود دیگر همان نبود. «عصر خرد» مؤمنان را از او رنجانده بود و فدرالیستها او را دشمن میشمردند. در فقر و تنهایی و بیماری زیست و سرانجام در ۱۸۰۹ در نیویورک درگذشت. تنها شش نفر بر جنازهاش حاضر شدند. حتی گورستان کویکرها اجازهی دفن ندادند. سالها بعد، ویلیام کابت، روزنامهنگار انگلیسی، استخوانهایش را از خاک آمریکا برآورد تا به انگلستان ببرد و بنای یادبودی برایش بسازد؛ اما این کار هرگز انجام نشد و بقایای پین در تاریخ گم شد؛ سرنوشتی شگفت برای مردی که دو انقلاب را شعلهور کرد.
پین نویسندهای بود که سیاست را از محافل خواص بیرون کشید و به زبانِ تپندهی کوچه و بازار سپرد. قلمش همزمان خطابه بود و تیغ، استدلال بود و دعوت: دعوت به اینکه انسان در برابرِ عادتِ دیرینهی بندگی قامت راست کند و حق را نه به شکل آرزو، بلکه بهصورتِ تکلیفِ روزمره مطالبه کند. در «حقوق بشر» حکومت را با معیار اخلاق و منفعتِ همگانی سنجید و نشان داد هر نظمی که بر ترس و خراج و جنگ و تحمیق بنا شود، هر اندازه هم کهنه و پُرهیبت باشد، در برابرِ حقیقت لرزان است و در برابرِ آزادی بیپناه.
قطعهای که در پی میآید، پیشگفتارِ معروفِ رسالهی «بهکاربستنِ اصول در عمل» است و میتوان آن را چکیدهی آتشین اندیشهی پین دانست. از یک جملهی ارشمیدس آغاز میکند و آن را به اهرمی بدل میسازد برای جابهجا کردن جهان؛ سپس انقلاب آمریکا را نه جدایی صرف از بریتانیا، بلکه «جایِ پایی» برای ظهورِ حقیقت و شکستنِ افسونِ استبداد میشناسد. آنگاه با ضرباهنگی پیاپی نشان میدهد چگونه آزادی، وقتی مجالِ پدیدار شدن بیابد، خود راهش را میگشاید و انسان را به اندیشهی دادخواهی میاندازد. اگر این متن را بلند بخوانید، حس میکنید جملهها مانندِ طبلِ حرکت میکوبند: نه برای سرگرمی، برای بیداری؛ نه برای زیباییِ صرف، برای برانگیختنِ اراده.
بهکاربستن اصول در میدان عمل
بیشتر بخوانید: انقلاب یا اصلاحات تدریجی؟ | دو ایده بزرگ تغییرات اجتماعی چه خاستگاهی دارند؟
آنچه ارشمیدس دربارهی ابزارهای مکانیکی گفت، در شأنِ خرد و آزادی نیز رواست: «اگر جایی برای ایستادن میداشتیم، جهان را برمیکشیدیم».
انقلابِ آمریکا در سیاست همان را پیشِ چشمِ جهان نهاد که در مکانیک هنوز «فقط نظریه» بود. حکومتهای جهانِ کهن چنان در خاکِ قرنها ریشه دوانده بودند و استبداد، با دیرینگیِ عادت، چنان بر ذهنها مُهر زده بود که نه در آسیا، نه در آفریقا، نه در اروپا، هیچکجا!، نقطهی آغازی برای اصلاحِ وضعِ سیاسیِ انسان یافت نمیشد. آزادی را دورِ زمین میگرداندند و شکار میکردند؛ خرد را «یاغیگری» مینامیدند؛ و بندگیِ ترس آدمیان را چنان زبون کرده بود که حتی از اندیشیدن میلرزیدند!
و اینجاست راز بزرگ:، اما حقیقت را سر بازایستادن نیست! همهی خواهشِ او، همهی نیازِ او، فقط این است: بگذارید پدیدار شود! خورشید برای جدا شدن از تاریکی به پروانه و فرمانِ هیچ سلطانی محتاج نیست! و همین که حکومتهای آمریکا خود را به جهان نشان دادند، استبداد تکانی خورد؛ و انسان، آن موجودِ قرنها خواباندهشده، نخستینبار در اندیشهی دادخواهی افتاد.
اگر استقلالِ آمریکا را فقط «جدا شدنِ چند مستعمره از انگلستان» بدانیم، بله، اهمیتش اندک بود. اما نه! ارزشِ آن در این بود که با انقلابی در اصول و در کارِ حکومت همراه شد. آمریکا ایستاد — نه تنها برای خویش، که برای تمامِ جهان! چشم از سودِ خود برداشت و دورتر را دید؛ آنقدر دور که حتی آن سربازِ هِسّیِ اجیرشده که برای جنگیدن با او خریده بودند، شاید بماند و روزی شکستِ خویش را دعا کند! و انگلستان، وقتی پلیدیِ حکومتِ خود را با چشمِ حقیقت ببیند، از ناکامیاش شادمان شود.
اگر آمریکا در جهانِ سیاست یگانه جایی بود که اصلِ اصلاحِ همگانی میتوانست از آن سر بر زند، در جهانِ طبیعت نیز بهترین جایِ آغاز بود! رشتهای از شرایط دست به دست هم داد تا این اصول نهفقط زاده شوند، بلکه به بلوغی غولآسا برسند. چشماندازِ آن سرزمین چیزی در خود دارد، چیزی ناگفتنی، که اندیشههای بزرگ میزاید و دل را به بزرگی میخواند. طبیعتِ آنجا یکسره عظمت است: هرچه میبینی ذهنت را میگشاید و از شکوهی که تماشا میکنی، ناخواسته بهره میگیری. نخستین ساکنانش چه بودند؟ مهاجرانی از ملتهای گوناگونِ اروپا، با آیینهای دینیِ گوناگون، که از تعقیبِ حکومتیِ جهانِ کهن گریخته بودند و در جهانِ نو، نه، چون دشمن، که، چون برادر!، به هم رسیدند. نیازهایی که ناگزیر با آباد کردنِ بیابان همراه است، میانشان جامعهای آفرید؛ جامعهای که کشورهایی سالها زیرِ جدالها و دسیسههای حکومتها خسته و فرسوده، از پرورشش دست شسته بودند؛ و در چنین وضعی، انسان همان میشود که باید باشد: نوعِ خود را نه با تصورِ غیرانسانیِ «دشمنِ طبیعی»، بلکه، چون خویشاوند مینگرد؛ و همین نمونهی زنده به جهانِ مصنوعی فریاد میزند که انسان، اگر میخواهد خود را بشناسد، باید دوباره به طبیعت بازگردد!
از شتابِ پیشرفتِ آمریکا در هر گونه بهبود، خردمندانه است، بلکه واجب است، نتیجه بگیریم: اگر حکومتهای آسیا و آفریقا و اروپا بر اصلی همانندِ اصلِ آمریکا بنا میشدند، یا اگر در همان آغاز منحرف و فاسد نمیگشتند، اکنون میبایست بسی، بسی برتر از حالِ امروزِ خود باشند! قرن پشتِ قرن گذشته است، و برای چه؟ گویی تنها برای آنکه بدبختیشان دیده شود! تماشاگری فرض کنید که چیزی از جهان نمیداند و تنها برای مشاهده پا بر آن نهاده: بخشِ بزرگی از جهانِ کهن را «نو» خواهد پنداشت! خواهد گفت اینجا هنوز با دشواریهای نخستینِ یک آبادیِ کودکانه دست و پنجه نرم میکنند. آن انبوهِ فقیرانِ بینوا را که کشورهای کهن از آن لبریز است، چیزی نخواهد شمرد جز مردمی که هنوز فرصت نیافتهاند برای خویش سامانی بسازند. هرگز هرگز!، به ذهنش نمیرسد که اینان پیامدِ همان چیزیاند که در آن سرزمینها «حکومت» مینامند! و اگر از ویرانترها چشم بردارید و به آن بخشهای بهظاهر «پیشرفته» بنگرید، باز هم، باز هم! دست آزمند حکومت را میبینید که در هر گوشه و شکافِ کار و صنعت فرو میرود و غنیمتِ تودهها را چنگ میزند. پیوسته اختراع میکنند: نه برای آسایشِ مردم، نه! برای بهانههای تازهی درآمد و مالیات! رفاه را، چون شکار میپایند و نمیگذارند کسی، حتی یک نفر!، بیآنکه باج بدهد بگریزد.
و، چون انقلابها آغاز شدهاند، و آغاز کردن همواره، همواره دشوارتر از ادامه دادن است، طبیعی است انتظار رود که انقلابهای دیگری نیز در پی آیند! خرجهای شگفت و هرروزافزونِ حکومتهای کهن، جنگهای بسیاری که یا در آن میافتند یا خود برمیانگیزند، بندهایی که پیشِ پایِ تمدن و تجارتِ جهان مینهند، و ستم و غصبی که در خانه، در خانهی خودِ مردم!، روا میدارند: همهی اینها شکیباییِ جهان را فرسوده و داراییِ او را تهی کرده است. در چنین وضعی، و با چنین نمونههایی که پیشاپیش پدیدار شده، باید انقلاب را انتظار کشید. بله، انتظار کشید! چرا که اکنون انقلاب موضوعِ گفتوگوی همگانی است. «کارِ روز» است!
اگر بتوان نظامهایی از حکومت جایگزین کرد که کمخرجتر باشند و خوشبختیِ عمومی را بیشتر فراهم آورند — و میتوان!، هر کوششی برای جلوگیری از پیشرفتِ آنها سرانجام بیثمر خواهد بود. خرد، چون زمان، راهِ خود را باز میکند و پیشداوری در نبرد با منفعت فرو میافتد. اگر صلحِ همگانی و تمدن و تجارت روزی قرار است نصیبِ انسان شود، و باید بشود، جز با انقلابی در دستگاهِ حکومتها به دست نمیآید. همهی حکومتهای پادشاهی نظامیاند: جنگ پیشهی آنان است؛ غارت و درآمد مقصودشان. تا این حکومتها برپایند، صلح حتی امنیت یک روز را ندارد. تاریخِ پادشاهیها چیست؟ بگویید! چیزی جز تصویری نفرتانگیز از تیرهبختیِ بشر، با آرمیدنی تصادفی هر چند سال؟ از جنگ خسته میشوند، از کشتارِ انسان دلزده، مینشینند تا نفسی تازه کنند و نامش را، نامش را!، «صلح» میگذارند! بیگمان این حال آن نیست که آسمان برای انسان خواسته است؛ و اگر این است معنای پادشاهی، پادشاهی را باید در شمارِ گناهانِ بنیاسرائیل نهاد!
انقلابهای گذشته چیزی در خود نداشتند که تودهی انسانها را به کار آید. تنها اشخاص و تدبیرها عوض میشد، نه اصول! در آمدوشدِ معاملاتِ روزمره سر برمیآورد و فرو مینشست. اما آنچه امروز میبینیم؛ و چشمهایتان را خوب باز کنید!، بهحق میتواند «ضدّانقلاب» نام گیرد. در روزگاری پیشین، فتح و ستم انسان را از حقوقش خلع کردند؛ و او اکنون، اکنون! حقوق خویش را بازمیستاند! چنانکه مدّ و جزرِ کارِ جهان دو سوی مخالف دارد، این حرکت نیز چنین است. حکومتی که بر نظریهای اخلاقی استوار باشد، بر نظامی از صلحِ عمومی، بر حقوقِ انسان که میراثپذیر و زوالناپذیر است، اکنون از غرب به شرق میگردد: با نیرویی سختتر از آن حکومتِ شمشیر که زمانی از شرق به غرب میچرخید! این حرکت نهتنها افراد، که ملتها را، ملتهای بزرگ را!، در مسیر خود درمینوردد و برای نوع بشر نویدِ روزگاری نو میدهد؛ و این را با تمام جانم میگویم:، اما بزرگترین خطری که پیروزیِ انقلابها را تهدید میکند این است: اقدام کردن پیش از آنکه اصولِ حرکت و سودِ حاصل از آن بهروشنی دیده و فهمیده شود! نزدیک به هر چه به حال و هوای یک ملت مربوط است، زیر آن واژهی کلی و رازآلود «حکومت» بلعیده و درهم آمیخته شده. حکومت از خطاهایی که میکند و تباهیهایی که میزاید حساب پس نمیدهد، هرگز؛ اما هر جا نشانی از رونق و کامیابی ببیند، بیدرنگ آن را به نامِ خود میزند! افتخارِ کار و صنعت را میرباید، با تعلیمی متکلّف خویش را علتِ معلولها معرفی میکند، و فضیلتهایی را که حقِ انسان است، از آن رو که موجودی اجتماعی است، از سیمای عمومی او میدزدد!
و این نتیجهی نهایی است: پس در این روزگارِ انقلابها سودمند است، بلکه ضروری است، که میانِ آنچه اثرِ حکومت است و آنچه نیست تمایز بنهیم. بهترین راه آن است که جامعه و تمدن و پیامدهایشان را جداگانه بنگریم، نه یکیشان بگیریم با آنچه «حکومت» نامیده میشود. اگر از اینجا آغاز کنیم، و باید آغاز کنیم!، هر اثر را به علت راستینش بازمیگردانیم و آن تودهی عظیمِ خطاهای رایج را، یکایک، میشکافیم و تحلیل میکنیم.

